شمس الدين حافظ
141
غزليات حافظ ( فارسى )
53 [ روزگاريست كه سوداى بتان دين من است ] 1 روزگاريست كه سوداى بتان دين من است * غم اين كار نشاط دل غمگين من است 2 ديدن روى ترا ديدهء جان بين بايد * وين كجا مرتبهء چشم جهانبين من است 3 يار من باش كه زيب فلك و زينت دهر * از مه روى تو و اشكِ چو پروين من است 4 تا مرا عشق تو تعليم سخن گفتن كرد * خلق را ورد زبان مدحت و تحسين من است 5 دولت فقر خدايا به من ارزانى دار * كاين كرامت سبب حشمت و تمكين من است 6 واعظ شحنهشناس اين عظمت گو مفروش * زانكه منزلگه سلطان دل مسكين من است 7 يا رب آن كعبه مقصود تماشاگه كيست * كه مغيلان طريقش گل و نسرين من است 8 حافظ از حشمت پرويز دگر قصه مخوان * كه لبش جرعهكش خسروِ شيرين من است